آشنا در شهر ناآشنا
مسلم ناصری
موج پی موج، کشتی چون گهوارهای تکان میخورد. با هر موجی که بر تنه چوبی آن فرود میآمد، به شدت تکان میخورد و ذرات کفآلود آب به سر و روی پسر مهزیار شتک میزد. لباسهایش خیس شده بود، ولی او بیاعتنا به دوردست، به بازی ابرهای تیره و تابش شدید نور خورشید چشم دوخته بود که از لای ابرهای سیاه چون تیغه شمشیر بیرون میزد.
هوا ابری بود و باد تندی میوزید. محمد آهی کشید. ناخدا را دید که از مسافران میخواست به اتاقکها برگردند یا بروند توی انبارِ کشتی. او از سر جایش تکان نخورد. پسر مهزیار چشم به پرتو درخشان نوری دوخت که از لابهلای ابرهای شبگون بیرون تراویده و آن سوی دریای مواج را به سان تکه آینه شکستهای، براق کرده بود. در اندیشه بود، اندیشه مرگ پدر و خبر ناگهانی شهادت امام. هیچ فکر نمیکرد روزی چنین حیران و درمانده شود و پدر او را به کاری چنین سخت وا دارد که نداند سرانجامش چه خواهد شد. پدرش معتمد شیعیان و نماینده امام عسکری (ع) در اهواز بود. هنوز آخرین وصیت پدر به یادش بود که از او خواسته بود مالها را به صاحب اصلیاش برساند. به چه کسی؟ نمیدانست. پدر هم چیزی نگفته بود. امام هم که در سامرا به شهادت رسیده بود. اکنون با حالی بسیار حیران مانده بود با آن چه کند. فقط به این امید به راه افتاده بود که خود را به سامرا برساند تا اگر کسی مثل امام حسن عسکری (ع) نشانی اموال را داد، همه را به او بسپارد و برگردد.
ـ ای مرد! چند بار بگویم طوفان سهمگین در راه است. برو خود را پنهان کن.
برای چندمین بار صدای ناخدا بلند شد. محمد به راه افتاد. چند ملوان با عجله و ترس به اینسو و آنسو میدویدند. باد در بادبان سرخ افتاده و چون مَشک برآمدهای، شکم آن را پر کرده بود. ملوانها بادبانها را باز میکردند. باران شدت گرفته بود. پسر مهزیار ایستاد و به افق متلاطم و طوفانی خیره شد. دل او هم طوفانی بود. باد دانههای درشت آب را به سر و صورتش کوبید. ناچار به سوی اتاقک خود دوید.
کشتی کج و راست میشد. مسافران مضطرب و نگران گوش به ضربههای سهمگین امواج سپرده بودند که کشتی را به بازی گرفته بود. غرش رعد، جیغ زنی، گریه کودکی و ضربههای تگرگ درشت بر سقف کشتی همه را به وحشت انداخته بود.
محمد گیج شده بود و دلپیچه داشت. او سر روی کیسه سکهها گذاشته بود و به خود میپیچید. جوان بود و اولین سفر دریاییاش. خدمتکار پیر پدرش نگران حال او بود. او هم که بارها این راه را رفته و برگشته بود، نگران بود؛ ولی بروز نمیداد.
ساعتی بعد طوفان فروکش کرد و کشتی آرام گرفت و مسافران با شنیدن آواز شاد ملوانان بیرون ریختند. کشتی چون قویی سینه آبها را در آرامش میشکافت و پیش میرفت. بادبان بزرگ برافراشته شده بود. خشکی چون تکه چوبی روی امواج، آشکار و نهان میشد. کشتی جلوتر که میرفت، ساحل چون پارچهای مخملی، روشن و براقتر میشد و نخلستانها پیدا میشدند. مسافران سخت مشغول بودند و اسباب خود را جمع و جور میکردند. پسر مهزیار که میخندید، رو به خدمتکارش گفت: «بشتاب، صدیف!» بعد خود به طرف اتاقک رفت و کیسه سکهها را برداشت و روی عرشه برگشت.
کشتی به آرامی در رود پر آب دجله جلو میرفت و به ساحل شهر نزدیک و نزدیکتر میشد. با پهلو گرفتن کشتی، مسافران با عجله به سوی نردبان رفتند؛ ولی ملوانان جلوشان را گرفتند و با احتیاط همگی را پایین فرستادند.
سرزمین عراق بوی دیگری میداد. ساحلی زیبا، عمارتهایی باشکوه با مردمی متفاوت. پسر مهزیار کنار خدمتکارش ایستاده بود و نمیدانست چهکار کند و به کدام طرف برود. بیهدف به راه افتاد. کسی هم در ساحل منتظرش نبود. ساحل لحظه به لحظه خلوتتر میشد. به آسمان صاف نگاهی کرد. آرزو کرد کاش کسی را میشناخت. نگران بود. سکه بسیار در کیسه داشت. سکهها امانت بود. پدرش سفارش کرده بود به هر کسی اعتماد نکند. صدیف آرام ایستاده بود و منتظر حرف او بود. میخواست بپرسد چهکار کنند، ولی پشیمان شد. پدر گفته بود که سربازان خلیفه به دنبال کسانی چون او هستند. کیسه سنگین درهمها را از صدیف گرفت و از او خواست که سبدها را بردارد و آهسته به راه افتاد. به کجا؟ نمیدانست. خانهای کنار رود، محله شیعیان شهر یا مسجد؟
هوا گرم و شرجی بود. مدتی بود که در کوچه پس کوچهها از این سو به آن سو میرفتند. رطوبت هوا بیشتر از اهواز بود. پس از پرسوجو از نانوایی، به سمت کاروانسرایی نزدیکِ شط رفتند. محمد امید داشت، در آنجا اتاقی کرایه کند و چند روزی بماند تا شاید روزنه امیدی بیاید.
روزها یکی پس از دیگری سپری میشد و محمد ناامیدتر میشد. هر روز از کاروانسرا بیرون میرفت. مدتی در ساحل قدم میزد. بعد به طرف مسجد جامع میرفت تا شاید آشنایی او را بخواند، ولی بیفایده بود. هرچه میگذشت، بیشتر احساس تنهایی و تردید میکرد. غروب خسته و کوفته بر میگشت و با حالتی افسرده زیر لب دعا میکرد.
تنها در اتاق نشسته و به همیانها چشم دوخته بود و فکر میکرد. اگر دزدی به اموال میزد؟ چشمانش را بست و اندیشید. حال که معلوم نیست جانشین مولایم چه کسی است، اموال را صدقه میدهم و بر میگردم.
چارهای نداشت. با حسرت آرزو کرد کاش مولایش را میدید و اموال را با دست خود تقدیم میکرد. این سرگردانی کلافهاش کرده بود؛ ولی چارهای جز صبر نداشت. برخاست و بیرون رفت و به برگهای ارغوانی نخلهای حیاط کاروانسرا خیره شد. احساس میکرد غروب سرزمین عراق غمگینتر از جاهای دیگر است. غمی نهفته بود در این غروب. صدیف که در گوشهای مشغول کباب کردن تکه گوشتی برای شام بود، با تأسف سر تکان داد. پسر مولایش در این چند روز، ضعیف و رنجور و رنگش کمی زرد شده بود. آن قامت رعنا و رشید کمی شکسته شده بود. نگرانی او را حس میکرد.
محمد به سمت نهر آبی رفت که از وسط کاروانسرا میگذشت. کنار جوی نشست. چهره لرزان خود را در آب زلال میدید که در این چند روز حتی ریش کم پشت خود را شانه نکرده بود. وضو گرفت و به اتاق برگشت تا برای نماز مغرب آماده شود. تصمیم داشت اگر تا فردا خبری نشود، عصر فردا اموال را به فقرا ببخشد. ایستاد تا دو رکعت نافله بخواند. در مسجد بود که کسی چند بار بر در کوبید. صدا ناآشنا بود. سر برداشت و نمازش را سلام داد و خدمتکارش را صدا زد. صدیف تو آمد. با خود بوی خوش کباب آورد. پرسید: «چه کسی است؟»
صدیف پیر لب برچید و گفت: «پیرمرد عربی است. اصرار دارد شما را ببیند. حتی اسم شما را میداند؟ پیشانی محمد چین افتاد و جای خاکی مُهر بر پیشانیاش رگه رگه شد.» گفت: «بگو بیاید تو.» صدیف بیرون رفت. لحظهای بعد پیرمردی لاغر که دستاری بر سر داشت و دشداشه سفید بلندش تا قوزک پایش میرسید، داخل شد. سلام کرد. محمد برخاست و به او تعارف کرد که روی زیلو ننشیند. سکوتِ میان آن دو با سخنان پیرمرد شکست.
ـ مولایمان سلام رساندند و این نامه را برایتان فرستادند.
محمد نامه را گرفت و باز کرد. بوی خوشی داشت. هرچه بیشتر آن را میخواند، شگفتیاش بیشتر میشد. گهگاه از زیر ابروان هلالیاش به پیرمرد نگاه میکرد: حتی به تعداد همیانها و جنس و رنگ آنها اشاره شده بود و اینکه در هر کدام چه مقدار سکه است و از چه کسی.
محمد وقتی نامه را خواند، آن را بوسید و بر چشمان اشکآلودش دست کشید و گفت: «مولایم کجاست؟»
ـ اکنون به امر خدا از دیدهها پنهان است. آیا نامه او حجت نیست؟
محمد برخاست و کیسه همیانها را آورد و گفت: «آرزو دارم وی را ببینم.»
ـ تا چه صلاح و خیر باشد.
پیرمرد همیانها را در دو سبدی که همراه آورده بود، گذاشت. سپس برخاست و بیرون رفت.
محمد هنوز در حیرت نوشتههای نامه بود. گاه به خط زیبای آن نگاه میکرد. مهر آن شبیه مهر نامههایی بود که از سامرا برای پدرش فرستاده میشد. با صدای اذان به خود آمد. یکباره برخاست و بیرون رفت و فریاد زد: «کجا رفت؟»
ـ چه کسی؟
ـ همان پیرمرد ریش سفید.
صدیف که نگران شده بود، گفت: «از کاروانسرا بیرون رفت.»
محمد با پای برهنه دوید و وارد کوچه شد. از پیرمرد خبری نبود. برگشت و به نخل کنار جوی تکیه زد: «کاش نشانی او را پرسیده بودم.»
کسی که روزها در پیاش میگشت و حالا میتوانست با کمک پیرمرد او را بیابد، به راحتی از دست داده بود. زیر لب گفت: «تا حضرت را نبینم، از عراق نمیروم.» و رفت تا نماز بخواند.
محمد آشفته بود. هر روز صبح زود از اتاقش بیرون میآمد و تا غروب در محلههای قدیمی شهر چرخ میزد و به دنبال پیرمرد آشنا بود. شب هنگام خسته و ناامید بر میگشت و نماز شام را میخواند. بیآنکه غذا بخورد در ایوان روی حصیر دراز میکشید و به ستارهها چشم میدوخت تا اینکه خوابش میبُرد.
پسر مهزیار دیگر ناامید شده بود. هر روز رنجورتر میشد. کمتر غذا میخورد و بیشتر جستوجو میکرد. به مسجدها، بازارها و حتی محله نصارا میرفت، ولی هرچه جستوجو میکرد، اثری از پیرمرد نمییافت.
شبی که خسته و ناامید سر به سجده گذاشته بود و اشک میریخت، با صدای خدمتکارش سر برداشت. در دست او نامهای بود، درست مثل نامهای که پیرمرد آورده بود. فوری آن را گرفت و پرسید: «کجا رفت؟»
ـ جوانی این را داد و رفت.
محمد به سوی پنجره رفت. در نور ملایم مهتاب خواند: «ای محمد! تو جانشین پدرت هستی و من تو را به جای او انتخاب کردم. خدا را شکر کن.»
محمد نامه را به چشمانش مالید. بغضش ترکید و گریهاش در اتاق پیچید. نامه بوی یار پنهانی میداد که آرزو داشت او را ببیند.
مسلم ناصری
هوا آفتابی بود. باران نم نم میبارید. ابر خاکستری به آرامی دور میشد. آن طرف آسمان، آبی و صاف بود. رنگین کمان سایه انداخته بود بر درختان دو طرف خیابان. بوی شکوفه و خاک همه جا پیچیده بود. گنجشکی جیک جیک کرد و به سمت رنگینکمان پر کشید. مرد چشمانش را بست. لطافت بهاری را روی گونهاش حس میکرد؛ اما کمی خسته بود. از صبح حتی نتوانسته بود یک نفر را پیدا کند. پولها را در آورد. نو و برّاق بود. زیر لب گفت: «حتماً یک نفر را پیدا میکنم.»
کمی فکر کرد. راهش را کج کرد. به طرف کوچهای رفت که سال پیش چند گدا آنجا دیده بود. مسجد کوچکی را دور زد. کوچه تمیز بود. جای خرابه، پارک پر گلی ساخته بودند. صدای شادی بچهها میآمد. گداها نبودند. فکر کرد اشتباهی آمده است؛ ولی بالکن روی به روی خرابه آن خانه را دید که حالا پر از گلدان شمعدانی بود.
آن سوی پارک، جدول پر از آب زلال بود. مرد آهسته قدم بر میداشت. فکرش را هم نمیکرد که چنین روزی را ببیند. لبهی جدول نشست. دستهایش را شست. صاف و گوارا بود. هنوز یکسال از آن اتفاق بزرگ نگذشته بود. صدای بلندی در آسمان پیچیده بود. بعد آن مرد آمده بود و همه چیز عوض شده بود. نه گدایی، نه آوارهای. هیچکس ناراحت نبود. دختربچهای خندان گذشت. مادرش از او میخواست عجله نکند. مرد تبسمی کرد. برخاست و به سمت خیابان اصلی رفت. به یاد کفّاشی افتاد که مغازهاش تنهی خالی درختی بود. پولهای کاغذی را در آورد. خوشحال بود. درخت چنار را که دید، تند دوید با تعجب ایستاد. شکاف تنهی درخت را با آجر و گِل گرفته بودند و اطراف درخت گُلکاری شده بود.
مرد نگاهی به درخت چنار کرد. پر شاخ و برگ بود. آن بالا، آسمان آبی آبی بود. خورشید ملایم میتابید. نمیدانست کجا برود. کمی پشیمان و دودل بود. صدای اذان که بلند شد، به راه افتاد. گنبد سبز مسجد میدرخشید. خجالت میکشید. صبح خواسته بود برای فقرا کمک ببرد؛ اما دوستانش گفته بودند کسی را نیافتهاند؛ ولی او نپذیرفته بود. پولها را از امام گرفته بود. حضرت دست او را به آرامی فشار داده بود با لبخندی بر لب.
قدم به مسجد که گذاشت، دختر را دوباره دید با گلی در دست. از آن سو امام میآمد. همان دختر شاد را که با مادرش دیده بود. مرد کمی صبر کرد. وقتی دخترک دسته گلش را به امام داد، مرد به طرف حوض مرمری رفت. امام زانو زده بود تا وضو بگیرد. مرد ایستاد. امام مشتی آب زلال برداشت. ماهیهای سرخ جست و خیز میکردند. مرد سلام کرد. امام سر چرخاند. خال مشکی گونهاش را دید که در چهرهی خندانش بود. امام جوابش را داد. آب حوض موج برداشت. مرد پولها را در آورد. اذان داشت تمام میشد. وقت نماز بود. پولها را کناری گذاشت. نشست و وضو گرفت. احساس خوشحالی میکرد. به دنبال امام به سوی شبستان رفت.
بهار دلها
کوچه سفید است، پر از برف؛ اما دیگر هوا سرد نیست. آفتاب ملایم میتابد و پرتوهایش همه جا را گرم میکند. درخت بادام باغچه لبخند میزند و شکوفههایش پلک میزنند و آمدن فروردین را خبر میدهند.
اسفند با همه سردیهایش فرار میکند. دیگر دستهایمان یخ نمیزند. وقتی به مدرسه میرویم، روی برف و یخ سُر نمیخوریم. بیمار نمیشویم و ...
بهار میآید و آهسته میآید. میدانیم که روزهای خوبی را پیش رو خواهیم داشت. همه جا سرسبز خواهد شد؛ دشتها پر از گل، جویها پر از آب زلال، کوهها پر از نسیم، لبها پر از خنده، چشمهای مان به جادهای است که دو طرفش پر از گل و سبزه است. منتظر هستیم، کسی را که خواهد آمد، ببینیم. خسته نمیشویم؛ چون او میآید و بهار را با خود میآورد.


