
آشنا در شهر ناآشنا
مسلم ناصری
موج پی موج، کشتی چون گهوارهای تکان میخورد. با هر موجی که بر تنه چوبی آن فرود میآمد، به شدت تکان میخورد و ذرات کفآلود آب به سر و روی پسر مهزیار شتک میزد. لباسهایش خیس شده بود، ولی او بیاعتنا به دوردست، به بازی ابرهای تیره و تابش شدید نور خورشید چشم دوخته بود که از لای ابرهای سیاه چون تیغه شمشیر بیرون میزد.
هوا ابری بود و باد تندی میوزید. محمد آهی کشید. ناخدا را دید که از مسافران میخواست به اتاقکها برگردند یا بروند توی انبارِ کشتی. او از سر جایش تکان نخورد. پسر مهزیار چشم به پرتو درخشان نوری دوخت که از لابهلای ابرهای شبگون بیرون تراویده و آن سوی دریای مواج را به سان تکه آینه شکستهای، براق کرده بود. در اندیشه بود، اندیشه مرگ پدر و خبر ناگهانی شهادت امام. هیچ فکر نمیکرد روزی چنین حیران و درمانده شود و پدر او را به کاری چنین سخت وا دارد که نداند سرانجامش چه خواهد شد. پدرش معتمد شیعیان و نماینده امام عسکری (ع) در اهواز بود. هنوز آخرین وصیت پدر به یادش بود که از او خواسته بود مالها را به صاحب اصلیاش برساند. به چه کسی؟ نمیدانست. پدر هم چیزی نگفته بود. امام هم که در سامرا به شهادت رسیده بود. اکنون با حالی بسیار حیران مانده بود با آن چه کند. فقط به این امید به راه افتاده بود که خود را به سامرا برساند تا اگر کسی مثل امام حسن عسکری (ع) نشانی اموال را داد، همه را به او بسپارد و برگردد.
ـ ای مرد! چند بار بگویم طوفان سهمگین در راه است. برو خود را پنهان کن.
برای چندمین بار صدای ناخدا بلند شد. محمد به راه افتاد. چند ملوان با عجله و ترس به اینسو و آنسو میدویدند. باد در بادبان سرخ افتاده و چون مَشک برآمدهای، شکم آن را پر کرده بود. ملوانها بادبانها را باز میکردند. باران شدت گرفته بود. پسر مهزیار ایستاد و به افق متلاطم و طوفانی خیره شد. دل او هم طوفانی بود. باد دانههای درشت آب را به سر و صورتش کوبید. ناچار به سوی اتاقک خود دوید.
کشتی کج و راست میشد. مسافران مضطرب و نگران گوش به ضربههای سهمگین امواج سپرده بودند که کشتی را به بازی گرفته بود. غرش رعد، جیغ زنی، گریه کودکی و ضربههای تگرگ درشت بر سقف کشتی همه را به وحشت انداخته بود.
محمد گیج شده بود و دلپیچه داشت. او سر روی کیسه سکهها گذاشته بود و به خود میپیچید. جوان بود و اولین سفر دریاییاش. خدمتکار پیر پدرش نگران حال او بود. او هم که بارها این راه را رفته و برگشته بود، نگران بود؛ ولی بروز نمیداد.
ساعتی بعد طوفان فروکش کرد و کشتی آرام گرفت و مسافران با شنیدن آواز شاد ملوانان بیرون ریختند. کشتی چون قویی سینه آبها را در آرامش میشکافت و پیش میرفت. بادبان بزرگ برافراشته شده بود. خشکی چون تکه چوبی روی امواج، آشکار و نهان میشد. کشتی جلوتر که میرفت، ساحل چون پارچهای مخملی، روشن و براقتر میشد و نخلستانها پیدا میشدند. مسافران سخت مشغول بودند و اسباب خود را جمع و جور میکردند. پسر مهزیار که میخندید، رو به خدمتکارش گفت: «بشتاب، صدیف!» بعد خود به طرف اتاقک رفت و کیسه سکهها را برداشت و روی عرشه برگشت.
کشتی به آرامی در رود پر آب دجله جلو میرفت و به ساحل شهر نزدیک و نزدیکتر میشد. با پهلو گرفتن کشتی، مسافران با عجله به سوی نردبان رفتند؛ ولی ملوانان جلوشان را گرفتند و با احتیاط همگی را پایین فرستادند.
سرزمین عراق بوی دیگری میداد. ساحلی زیبا، عمارتهایی باشکوه با مردمی متفاوت. پسر مهزیار کنار خدمتکارش ایستاده بود و نمیدانست چهکار کند و به کدام طرف برود. بیهدف به راه افتاد. کسی هم در ساحل منتظرش نبود. ساحل لحظه به لحظه خلوتتر میشد. به آسمان صاف نگاهی کرد. آرزو کرد کاش کسی را میشناخت. نگران بود. سکه بسیار در کیسه داشت. سکهها امانت بود. پدرش سفارش کرده بود به هر کسی اعتماد نکند. صدیف آرام ایستاده بود و منتظر حرف او بود. میخواست بپرسد چهکار کنند، ولی پشیمان شد. پدر گفته بود که سربازان خلیفه به دنبال کسانی چون او هستند. کیسه سنگین درهمها را از صدیف گرفت و از او خواست که سبدها را بردارد و آهسته به راه افتاد. به کجا؟ نمیدانست. خانهای کنار رود، محله شیعیان شهر یا مسجد؟
هوا گرم و شرجی بود. مدتی بود که در کوچه پس کوچهها از این سو به آن سو میرفتند. رطوبت هوا بیشتر از اهواز بود. پس از پرسوجو از نانوایی، به سمت کاروانسرایی نزدیکِ شط رفتند. محمد امید داشت، در آنجا اتاقی کرایه کند و چند روزی بماند تا شاید روزنه امیدی بیاید.
روزها یکی پس از دیگری سپری میشد و محمد ناامیدتر میشد. هر روز از کاروانسرا بیرون میرفت. مدتی در ساحل قدم میزد. بعد به طرف مسجد جامع میرفت تا شاید آشنایی او را بخواند، ولی بیفایده بود. هرچه میگذشت، بیشتر احساس تنهایی و تردید میکرد. غروب خسته و کوفته بر میگشت و با حالتی افسرده زیر لب دعا میکرد.
تنها در اتاق نشسته و به همیانها چشم دوخته بود و فکر میکرد. اگر دزدی به اموال میزد؟ چشمانش را بست و اندیشید. حال که معلوم نیست جانشین مولایم چه کسی است، اموال را صدقه میدهم و بر میگردم.
چارهای نداشت. با حسرت آرزو کرد کاش مولایش را میدید و اموال را با دست خود تقدیم میکرد. این سرگردانی کلافهاش کرده بود؛ ولی چارهای جز صبر نداشت. برخاست و بیرون رفت و به برگهای ارغوانی نخلهای حیاط کاروانسرا خیره شد. احساس میکرد غروب سرزمین عراق غمگینتر از جاهای دیگر است. غمی نهفته بود در این غروب. صدیف که در گوشهای مشغول کباب کردن تکه گوشتی برای شام بود، با تأسف سر تکان داد. پسر مولایش در این چند روز، ضعیف و رنجور و رنگش کمی زرد شده بود. آن قامت رعنا و رشید کمی شکسته شده بود. نگرانی او را حس میکرد.
محمد به سمت نهر آبی رفت که از وسط کاروانسرا میگذشت. کنار جوی نشست. چهره لرزان خود را در آب زلال میدید که در این چند روز حتی ریش کم پشت خود را شانه نکرده بود. وضو گرفت و به اتاق برگشت تا برای نماز مغرب آماده شود. تصمیم داشت اگر تا فردا خبری نشود، عصر فردا اموال را به فقرا ببخشد. ایستاد تا دو رکعت نافله بخواند. در مسجد بود که کسی چند بار بر در کوبید. صدا ناآشنا بود. سر برداشت و نمازش را سلام داد و خدمتکارش را صدا زد. صدیف تو آمد. با خود بوی خوش کباب آورد. پرسید: «چه کسی است؟»
صدیف پیر لب برچید و گفت: «پیرمرد عربی است. اصرار دارد شما را ببیند. حتی اسم شما را میداند؟ پیشانی محمد چین افتاد و جای خاکی مُهر بر پیشانیاش رگه رگه شد.» گفت: «بگو بیاید تو.» صدیف بیرون رفت. لحظهای بعد پیرمردی لاغر که دستاری بر سر داشت و دشداشه سفید بلندش تا قوزک پایش میرسید، داخل شد. سلام کرد. محمد برخاست و به او تعارف کرد که روی زیلو ننشیند. سکوتِ میان آن دو با سخنان پیرمرد شکست.
ـ مولایمان سلام رساندند و این نامه را برایتان فرستادند.
محمد نامه را گرفت و باز کرد. بوی خوشی داشت. هرچه بیشتر آن را میخواند، شگفتیاش بیشتر میشد. گهگاه از زیر ابروان هلالیاش به پیرمرد نگاه میکرد: حتی به تعداد همیانها و جنس و رنگ آنها اشاره شده بود و اینکه در هر کدام چه مقدار سکه است و از چه کسی.
محمد وقتی نامه را خواند، آن را بوسید و بر چشمان اشکآلودش دست کشید و گفت: «مولایم کجاست؟»
ـ اکنون به امر خدا از دیدهها پنهان است. آیا نامه او حجت نیست؟
محمد برخاست و کیسه همیانها را آورد و گفت: «آرزو دارم وی را ببینم.»
ـ تا چه صلاح و خیر باشد.
پیرمرد همیانها را در دو سبدی که همراه آورده بود، گذاشت. سپس برخاست و بیرون رفت.
محمد هنوز در حیرت نوشتههای نامه بود. گاه به خط زیبای آن نگاه میکرد. مهر آن شبیه مهر نامههایی بود که از سامرا برای پدرش فرستاده میشد. با صدای اذان به خود آمد. یکباره برخاست و بیرون رفت و فریاد زد: «کجا رفت؟»
ـ چه کسی؟
ـ همان پیرمرد ریش سفید.
صدیف که نگران شده بود، گفت: «از کاروانسرا بیرون رفت.»
محمد با پای برهنه دوید و وارد کوچه شد. از پیرمرد خبری نبود. برگشت و به نخل کنار جوی تکیه زد: «کاش نشانی او را پرسیده بودم.»
کسی که روزها در پیاش میگشت و حالا میتوانست با کمک پیرمرد او را بیابد، به راحتی از دست داده بود. زیر لب گفت: «تا حضرت را نبینم، از عراق نمیروم.» و رفت تا نماز بخواند.
محمد آشفته بود. هر روز صبح زود از اتاقش بیرون میآمد و تا غروب در محلههای قدیمی شهر چرخ میزد و به دنبال پیرمرد آشنا بود. شب هنگام خسته و ناامید بر میگشت و نماز شام را میخواند. بیآنکه غذا بخورد در ایوان روی حصیر دراز میکشید و به ستارهها چشم میدوخت تا اینکه خوابش میبُرد.
پسر مهزیار دیگر ناامید شده بود. هر روز رنجورتر میشد. کمتر غذا میخورد و بیشتر جستوجو میکرد. به مسجدها، بازارها و حتی محله نصارا میرفت، ولی هرچه جستوجو میکرد، اثری از پیرمرد نمییافت.
شبی که خسته و ناامید سر به سجده گذاشته بود و اشک میریخت، با صدای خدمتکارش سر برداشت. در دست او نامهای بود، درست مثل نامهای که پیرمرد آورده بود. فوری آن را گرفت و پرسید: «کجا رفت؟»
ـ جوانی این را داد و رفت.
محمد به سوی پنجره رفت. در نور ملایم مهتاب خواند: «ای محمد! تو جانشین پدرت هستی و من تو را به جای او انتخاب کردم. خدا را شکر کن.»
محمد نامه را به چشمانش مالید. بغضش ترکید و گریهاش در اتاق پیچید. نامه بوی یار پنهانی میداد که آرزو داشت او را ببیند.
دیدار در نمایشگاه بزرگ کتاب تهران
امسال با کتاب آشتی کنیم.
دیدار در نمایشگاه بزرگ کتاب تهران

اولین مجموعه شعر کودک دوست عزیزم
یحیی علوی فرد
منتشر شد
عنوان کتاب : فصل ها زیبایند
گروه سنی : ب و ج
ناشر : نشر سایا
تلفن مرکز پخش : ۰۹۱۲۶۵۲۱۲۲۵
مراسم بيست و دومين دورهی کتاب سال در تاريخ بيستم اسفند ماه درحالی برگزار شد که نهايتاً نام داوران اين جايزه که به ويژه در حوزهی علوم انسانی مورد درخواست رسانهها و اهالی فن بود، اعلام نشد.
امسال نيز چون سال گذشته، جايزهی کتاب سال جمهوری اسلامی ايران، با حذف ادبيات داستانی و شعر، برگزيدگان خود را معرفی کرد و تنها شکوه قاسمنيا و عرفان نظرآهاری در حوزهی کودک و نوجوان برگزيده شدند. در مرحلهی يکچهارم نهايی بخش شعر، آثاری از عمران صلاحی، منصور اوجی، نوذر پرنگ، محمدعلی بهمنی، تقی پورنامداريان، حسين منزوی، محمدعلی سپانلو، مشفق کاشانی و پروين دولتآبادی حضور داشتند که حتی به مرحلهی نيمهنهايی هم نرسيدند. سال گذشته که کتاب سال در دو حوزهی رمان و شعر برگزيدهای نداشت، مسؤولان امر شاهد آوردند که: «جايزههای مستقل هم امسال برگزيدهای در عرصهی رمان نداشتهاند؛ پس نويسندگان نمیتوانند آثار خوبی بيافرينند». اما امسال همهی جايزههای غيردولتی رمان برگزيده داشتند و کتاب سال، نه.
عدم معرفی کتاب برگزيده در حوزهی ادبيات واکنشهای بسياری برانگيخت. محمود دولتآبادی در مصاحبهای با ايسنا گفت: «برگزاری مراسم کتاب سال و اهدای جوايز ملی به کتاب مفيد است؛ اما معرفی نکردن کتابهای ادبی، داستان و شعر انتقادبرانگيز است. ادبيات، حوزهی فعال فرهنگی روز است، نبض زندگی در ادبيات میتپد، بنابراين وقتی ادبيات از کتاب سال حذف میشود، يا کتابی در اين حوزه برگزيده نمیشود، بخش حياتی جشنواره حذف شده است. چون کتابهای برگزيده، در حوزهی غير ادبی بودند، من نمیتوانم در مورد کيفيت آنها قضاوت کنم؛ اما در کل چنين کتابهايی در جامعه چندان خواننده ندارد و فقط مخاطب خاصی آنها را مطالعه میکند؛ در حالی که کتابهای ادبی هزاران مخاطب در جامعه دارد».
دو سال قبل وقتی که عطاالله مهاجرانی وزير ارشاد بود، برای نخستينبار، در حوزهی ادبيات داستانی و شعر نيز برندهی کتاب سال معرفی شد.
از نکات جالب توجه انتخاب امسال، نامزدی اثری از محمدجواد مرادینيا دبير اجرايی جايزهی کتاب سال بود. نام سردبير نشريهی ارگان معاونت امور فرهنگی نيز در رأس فهرست نهايی برگزيدگان به چشم میخورد.
سرانجام با حذف رمان و شعر، هيأت داوران بيست و دومين دورهی کتاب سال در سه حوزهی تأليف، ترجمه و تصحيح، جوايز خود را به شرح زير اعلام نمود:
- فريد قاسمی مؤلف کتاب «مطبوعات کتاب گذار»
- ايرج افشار مؤلف کتاب «فهرست نسخههای خطی در کتابخانهی ملی اتريش»
- علی پايا مؤلف کتاب «فلسفهی تحليلی»
- دکتر فتحالله محمدی (نجارزادگان) مؤلف کتاب «سلامه القرآن من التحريف و تنفيد الافتراءات علی الشيعه الاماميه»
- حجتالاسلام علی آلمحسن مؤلف کتاب «لله و للحقيقه رد علی کتاب لله ثم للتاريخ»
- محسن روستايی مؤلف کتاب «تاريخ طب و طبابت در ايران»، دکتر مسعود يغمايی مؤلف کتاب «جراحی فک و دهان و صورت نوين»، دکتر سعيده يغمايی مؤلف کتاب «جراحی فک و دهان و صورت نوين»، اميرسعيد باوری مؤلف کتاب «جراحی فک و دهان و صورت نوين»
- محمدکاظم مروج فرشی مترجم کتاب «الکترونيک ليزر»، دکتر حسين گلنبی مترجم کتاب «الکترونيک ليزر»
- محمدحسين جزيرهای مؤلف کتاب «جنگلشناسی زاگرس»
- مهندس مرتضی ابراهيمی رستاقی مؤلف کتاب «جنگل شناسی زاگرس»
- دکتر بهناز امينزاده مترجم کتاب « منظر - الگو، ادراک و فرآيند»
- دکتر محمد احسانی مترجم کتاب «مديريت معاصر در ورزش»
- عبدالله کوثری مترجم کتاب «روانکاو و داستانهای ديگر - خاطرات پس از مرگ براس کوباس»
- دکتر محمد محمدی ملايری مؤلف کتاب «تاريخ و فرهنگ ايران»
- هوشنگ مرادی کرمانی مؤلف کتاب «نه تر نه خشک»
- مسلم ناصری مؤلف کتاب «مسافر شهرهای بینشان»
- محمود سالک مترجم کتاب «سفر با ماشين زمان»
- فاطمه بدر طالعی مؤلف کتاب «بازیهای محلی ايران برای کودکان و نوجوانان»
- داوود لطفالله سرايندهی کتاب «پرنده و فال»
- سياوش جمادی مؤلف کتاب «سيری در جهان کافکا».
در پايان، لوح تقدير هيأت داوران و مديران گروههای داوری، با حضور رضا داوری اردکانی، سيدجعفر شهيدی، ابوالقاسم گرجی و بهمن صمدی يزدی، به رييس جمهور اهدا شد.
برگزیدگان کتاب سال رضوی معرفی شدند
هیات داوران نخستین جشنواره کتاب سال رضوی طی مراسمی که روز گذشته در تالار اجتماعات دانشگاه امام رضا ( ع ) در مشهد برگزار شد ، با انتشار بیانیه ای برگزیدگان نهایی این جشنواره را معرفی کرد .
در این بیانیه آمده است : جشنواره های ادبی و کتاب باید بر سرمایه تداوم و هدف مندی و تاثیر گذاری توجه شود که تا به امروز ، جشنواره ها صرفا بر تداوم و هدف مندی استوار بودند و در مرحله تاثیر گذاری ناکام هستند .در این بیانیه همچنین بر تداوم ارتباط با جوانان اهل قلم و توجه به مسایل فنی و گرافیکی آثار تاکید شد.
مشاورعلمی و داورجشنواره ، اسامی برگزیدگان نهایی جشنواره را بر اساس رای هیات داوران را به شرح زیر قرائت کرد :
- کتابهای (اعجاز خاک ) ( دوست مهربان کبوترها ) ( عشق هشتم ) به ترتیب اثر غلامرضا حیدری ابهری ، مجید ملا محمدی ، حجه السلام حسین سیدی لوح تقدیرو یک سکه بهار آزادی دریافت کردند .
در بخش شعر نیز کتاب ( آیینه رجا ) با گردآوری مشترک مشفق کاشانی و محمود شاهرخی جذبه ، ( کبوترها و آهوها ) از سید احمد میرزاده ، ( ضامن آهو ) اثر محمد رضا زائری و در بخش داستان کتاب ( ستاره من ) از ناصر نادران ، کتاب ( چهل پنجره ) اثر طاهره ایبد وکتاب( مسافر غریب ) اثر مسلم ناصری دیپلم افتخار و دو سکه بهار آزادی دریافت کردند .
کتاب ( عشق هشتم ) اثرتالیفی کمال السید - نویسنده معاصر عرب ، در بخش داستانی و ( مدایح رضوی در شعر فارسی ) اثرمشترک مرحوم احمد احمدی بیرجندی و سید علی نقوی زاده در بخش شعرشایسته دریافت لوح زرین جشنواره همراه با سه سکه بهار آزادی شناخته شدند .
در این مراسم دکترمیرجلال الدین کزازی و رضا امیرخانی - مدیر انجمن قلم ایران به عنوان سخنران حضور داشتند ، همچنین علوی مقدم - قائم مقام تولیت آستان قدس رضوی و سید جواد آرین منش - نماینده مردم مشهد در مجلس شورای اسلامی به عنوان میهمان حضور داشتند .
منبع:خبرگزاری مهر
| نويسنده : | مسلم ناصری | |
| مترجم : | ----- | |
| موضوع : | مجموعه داستان | |
| گروه سني : | 12+ | |
| صفحه : | 94 | |
| قطع : | وزیری | |
| شابک : | ISBN-964-302-541-1 | |
| کد کتاب : | 1217033 | |
| تصويرگر : | مرتضی امین | |
| قيمت : | 5000 ریال | |
| توضيحات : | حاوی دوازده قصه از کودکی تا شهادت امام می باشد قصه ها از منابع معتبر به صورت دلنشین با نثری روان و صمیمی نوشته شده و می تواند سرمشق عملی برای خواننده جوان باشد .
| |
| نويسنده : | مسلم ناصری | |
| موضوع : | مجموعه داستان | |
| گروه سني : | 12+ | |
| صفحه : | 96 | |
| قطع : | وزیری | |
| شابک : | ISBN-964-302-297-8 | |
| کد کتاب : | 1217032 | |
| تصويرگر : | مرتضی امین | |
| قيمت : | 4000 ریال | |
| توضيحات : | حاوی دوازده قصه از کودکی تا شهادت حضرت امام رضا (ع) می باشد . قصه ها از منابع معتبر به صورت دلنشین با نثر روان و صمیمی نوشته شده و می تواند سرمشق عملی برای خواننده امروزی باشد . | |
دیدارشیرین(مجموعه دوازده قصه از زندگی امام حسن عسکری علیهالسلام)
بازنوشته: مسلم ناصری
تصویرگر: مرتضی امین
ناشر: انتشارات پیام آزادی
نوبت چاپ: اول-1381
تیراژ:5000جلد
تعداد صفحات:96 صفحه مصور
شمشیرهای آسمانی(مجموعه دوازده قصه از زندگی امام هادی علیهالسلام)
بازنوشته: مسلم ناصری
تصویرگر: مرتضی امین
ناشر: انتشارات پیام آزادی
نوبت چاپ: اول-1381
تیراژ:5500جلد
تعداد صفحات:104 صفحه مصور
خیمهای در مهتاب(مجموعه دوازده قصه از زندگی امام زمان علیهالسلام)
بازنوشته: مسلم ناصری
تصویرگر: مرتضی امین
ناشر: انتشارات پیام آزادی
نوبت چاپ: دوم-1383
تیراژ:5000جلد
تعداد صفحات:88 صفحه مصور
هدیه پنهان(مجموعه دوازده قصه از زندگی امام موسی کاظم علیهالسلام)
بازنوشته: مسلم ناصری
تصویرگر: مرتضی امین
ناشر: انتشارات پیام آزادی
نوبت چاپ: سوم-1383
تیراژ:5000جلد
آخرین بازمانده(مجموعه دوازده قصه از زندگی امام جعفرصادق علیهالسلام)
بازنوشته: مسلم ناصری
تصویرگر: مرتضی امین
ناشر: انتشارات پیام آزادی
نوبت چاپ: چهارم-1383
تیراژ:5000جلد
تعداد صفحات:84 صفحه مصور

سال تولد: 1351
محل تولد: کاشمر
تحصیلات: کارشناس فقه و اصول حوزه
کتابهای برگزیده سال جمهوری اسلامی ایرانمسافر شهرهای بی نشان : کتاب سال جمهوری اسلامی و کتاب سال حوزه سردار تنها: رمان نوجوان برگزیده بیست سال داستان عاشورایی سروها ایستاده می میرند: برگزیده ویژه بیست سال داستان عاشورایی آخرین بازمانده: برگزیده نخست جشنواره کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
کتابهای چاپ شده: عنچه های پاییزی کانون پرورش فکری آن شب آن سردار سفر با پول هنگفت خواب زورکی روزی که اربابم حراج شد دره گنج نامه های بارانی زندگینامه آیت الله گلپایگانی سروها ایستاده می میرند تنهاتر از پدر هدیه ای از بهشت شترسرگردان ملاقات در شب بارانی
ملاقات در شب بارانی(مجموعه دوازده قصه از زندگی امام محمدباقر علیهالسلام)
بازنوشته: مسلم ناصری
تصویرگر: مرتضی امین
ناشر: انتشارات پیام آزادی
نوبت چاپ: سوم-1381
تیراژ:5000جلد
تعداد صفحات:96 صفحه مصور
شتر سرگردان(مجموعه دوازده قصه از زندگی امام سجّاد علیهالسلام)
بازنوشته: مسلم ناصری
تصویرگر: مرتضی امین
ناشر: انتشارات پیام آزادی
نوبت چاپ: چهارم-1383
تیراژ:5000جلد
تعداد صفحات:80 صفحه مصور
هدیهای از بهشت(مجموعه دوازده قصه از زندگی امام حسین علیهالسلام)
بازنوشته: مسلم ناصری
تصویرگر: مرتضی امین
ناشر: انتشارات پیام آزادی
نوبت چاپ: چهارم-1381
تیراژ:5000جلد
تعداد صفحات:84 صفحه مصور
تنهاتر از پدر(مجموعه دوازده قصه از زندگی امام حسن علیهالسلام)
بازنوشته: مسلم ناصری
تصویرگر: مرتضی امین
ناشر: انتشارات پیام آزادی
نوبت چاپ: چهارم-1383
تیراژ:5000جلد
تعداد صفحات:88 صفحه مصور
جنگجوی جوان(مجموعه دوازده قصه از زندگی امام علی علیهالسلام)
بازنوشته: مسلم ناصری
تصویرگر: مرتضی امین
ناشر: انتشارات پیام آزادی
نوبت چاپ: چهارم-1383
تیراژ:5000جلد
تعداد صفحات:100 صفحه مصور
عنوان کتاب: بم تا بم /نویسنده: مسلم ناصری/ناشر: انتشارات بیانالحق/شمارگان:3000 جلد/تعداد صفحات:150/بها:15000ریال
بم. جایی که آنجا هنوز بغض احساس ترک بر میدارد. جایی که برای افطاری، هزاران سفره غم چیدهاند.بم. آیا تو هم مسافر بم بودهای؟ قبل از تاریخ، بعد از تاریخ؟ قبل از زلزله، بعد از زلزله؟ آنجا که پایتخت تاریخ است. شهری که در دل کویر بلندترین دیوار خشتی جهان را دارد. آیا یادت هست؟ میدانم چقدر اشک ریختهای، اگر جسمت هم در بم نبود، روحت که در بم بود. تلویزیون را باز کرده بودی و مثل همهی مردم ایران پایش اشک میریختی. باور کن تو هم بم بودهای. تو عزادار آن هزاران مرد و زنی بودهای که رطب مضافتیشان روزهای خوب رمضان تو را شیرین تر کرده بود...
بم. رطب مضافتی بم. ارگ باشکوه بم. مردم خونگرم و مهماننواز بم. زلزلهی بم. از بم تا بم. بم تا بم. نوشتهی مسلم ناصری.
پردهی لرزان اشک باز روی چشمانت کشیده میشود. این اشک آشناست. تهماندهی همان انبار اشکی است که روزهای تلخ زلزله از گوشهی چشمان زیبای تو جوشید و بر گونههای قشنگت جاری شد. میخوانیم و دوباره باهم اشک میریزیم:
به نام خدا
دوشنبه 8/10/1382
سلام به بچههای بم!
بچهها اصلاً نگران نباشید! بچهها هر چه بخواهید ما بهتان میدهیم. بچهها ما شما را خیلی دوست داریم...(ص 7)


