مسلم ناصری
هوا آفتابی بود. باران نم نم میبارید. ابر خاکستری به آرامی دور میشد. آن طرف آسمان، آبی و صاف بود. رنگین کمان سایه انداخته بود بر درختان دو طرف خیابان. بوی شکوفه و خاک همه جا پیچیده بود. گنجشکی جیک جیک کرد و به سمت رنگینکمان پر کشید. مرد چشمانش را بست. لطافت بهاری را روی گونهاش حس میکرد؛ اما کمی خسته بود. از صبح حتی نتوانسته بود یک نفر را پیدا کند. پولها را در آورد. نو و برّاق بود. زیر لب گفت: «حتماً یک نفر را پیدا میکنم.»
کمی فکر کرد. راهش را کج کرد. به طرف کوچهای رفت که سال پیش چند گدا آنجا دیده بود. مسجد کوچکی را دور زد. کوچه تمیز بود. جای خرابه، پارک پر گلی ساخته بودند. صدای شادی بچهها میآمد. گداها نبودند. فکر کرد اشتباهی آمده است؛ ولی بالکن روی به روی خرابه آن خانه را دید که حالا پر از گلدان شمعدانی بود.
آن سوی پارک، جدول پر از آب زلال بود. مرد آهسته قدم بر میداشت. فکرش را هم نمیکرد که چنین روزی را ببیند. لبهی جدول نشست. دستهایش را شست. صاف و گوارا بود. هنوز یکسال از آن اتفاق بزرگ نگذشته بود. صدای بلندی در آسمان پیچیده بود. بعد آن مرد آمده بود و همه چیز عوض شده بود. نه گدایی، نه آوارهای. هیچکس ناراحت نبود. دختربچهای خندان گذشت. مادرش از او میخواست عجله نکند. مرد تبسمی کرد. برخاست و به سمت خیابان اصلی رفت. به یاد کفّاشی افتاد که مغازهاش تنهی خالی درختی بود. پولهای کاغذی را در آورد. خوشحال بود. درخت چنار را که دید، تند دوید با تعجب ایستاد. شکاف تنهی درخت را با آجر و گِل گرفته بودند و اطراف درخت گُلکاری شده بود.
مرد نگاهی به درخت چنار کرد. پر شاخ و برگ بود. آن بالا، آسمان آبی آبی بود. خورشید ملایم میتابید. نمیدانست کجا برود. کمی پشیمان و دودل بود. صدای اذان که بلند شد، به راه افتاد. گنبد سبز مسجد میدرخشید. خجالت میکشید. صبح خواسته بود برای فقرا کمک ببرد؛ اما دوستانش گفته بودند کسی را نیافتهاند؛ ولی او نپذیرفته بود. پولها را از امام گرفته بود. حضرت دست او را به آرامی فشار داده بود با لبخندی بر لب.
قدم به مسجد که گذاشت، دختر را دوباره دید با گلی در دست. از آن سو امام میآمد. همان دختر شاد را که با مادرش دیده بود. مرد کمی صبر کرد. وقتی دخترک دسته گلش را به امام داد، مرد به طرف حوض مرمری رفت. امام زانو زده بود تا وضو بگیرد. مرد ایستاد. امام مشتی آب زلال برداشت. ماهیهای سرخ جست و خیز میکردند. مرد سلام کرد. امام سر چرخاند. خال مشکی گونهاش را دید که در چهرهی خندانش بود. امام جوابش را داد. آب حوض موج برداشت. مرد پولها را در آورد. اذان داشت تمام میشد. وقت نماز بود. پولها را کناری گذاشت. نشست و وضو گرفت. احساس خوشحالی میکرد. به دنبال امام به سوی شبستان رفت.
بهار دلها
کوچه سفید است، پر از برف؛ اما دیگر هوا سرد نیست. آفتاب ملایم میتابد و پرتوهایش همه جا را گرم میکند. درخت بادام باغچه لبخند میزند و شکوفههایش پلک میزنند و آمدن فروردین را خبر میدهند.
اسفند با همه سردیهایش فرار میکند. دیگر دستهایمان یخ نمیزند. وقتی به مدرسه میرویم، روی برف و یخ سُر نمیخوریم. بیمار نمیشویم و ...
بهار میآید و آهسته میآید. میدانیم که روزهای خوبی را پیش رو خواهیم داشت. همه جا سرسبز خواهد شد؛ دشتها پر از گل، جویها پر از آب زلال، کوهها پر از نسیم، لبها پر از خنده، چشمهای مان به جادهای است که دو طرفش پر از گل و سبزه است. منتظر هستیم، کسی را که خواهد آمد، ببینیم. خسته نمیشویم؛ چون او میآید و بهار را با خود میآورد.


